فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...


چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست

و به كسي براي رسيدن به عشق تلاش ميكند

هميشه به اين اميد باشد كه كسي هست كه او را كمك نمايد ...

 

.... document.write('');document.close(); ..0...

عشق را در پستو ي خانه نهان بايد كرد

 

.... document.write('');document.close(); ..0...


 

نا گفته هایی هست در سینه ی تنگم

که برای گفتنشان ثانیه هارا می شمارم

و برای نگفتنشان مدام با واژه ها درگیرم

اما بگذار اینها در صندوقچه ی اسرار بمانند....

مگر آنهایی را که گفتم تو شنیدی

گفته هایی که واژه هایش را محتاطانه از ذهن بیرون می کشیدم

با ظرافت تمام در سطر ها کنار هم می چیدم

با زیباترین بیان در سخن می گنجاندم

تو مگر آنهایی را که گفتم شنیدی

این نگفته ها را هم میگذارم پای آن نشنیدن ها

پای آن نیامدن ها و هر گز نرسیدن ها

پای آن لحظاتی که من همیشه زود میرسیدم و تو همیشه دیر

 وبا مساويانه در زندگي حركت ميكرديم

سخن بگو 

تا راز حقيقت  من وتو پايدار بماند

اي هميشه پر واژه

و پرسكوت تنهايي

.... document.write('');document.close(); ..0...

زندگي را ميشود با ياد ها و خاطره ها پر كرد و تعبير ي زيبا از آن در ذهن خويش پروراند اما چگونه و چطور ؟؟ حرف هاي زيادي شايد در باره روش زندگي كردن شنيده و يا ديده باشيد و خيلي كسان هم هستند كه ميخواهند زندگي را بديگران بياموزند با نحوه اي كه خودشان دارند زندگي ميكنند اما ديگران مايل به آن نيستند چون به نظر خود آنها افت دارد يا او چه كسي هست كه اين ها نيستند و يا ما مگر از وي كمتريم خلاصه هرچي .......... توصيه من اينطوري هست : بياييد از دوستانيكه در هر كجا در حال سپري نمودن زمان خويش هستند الگوبرداري نماييم يعني از حال زندگي آنها جويا شويم خوبي ها را كپي نماييم و در حافظه زندگي خويش ثبت نماييم وبدي ها را حذف كنيم حتي شكلي كه باعث شويد از زندگي آن دوست خويش هم پاك نماييدچون مانند ويروسي ست كه دارد روز به روز اطلاعات شما را پاك مينمايد و براي خويش سازندگي نويني را در پيش روي خويش قرار بدهيم باور كنيد فردي موفقي خواهيد شد و يك زندگي سرتاسر از خوشي و شادابي خواهيد داشت .... document.write('');document.close(); ..0...


خداحافظ کمی غمگین تر از بارون  

خداحافظ سکوت خسته ی باران خداحافظ.....

خداحافظ به رسم خوب دلداران خداحافظ

خداحافظ زمانی که برایم آرزو بودی......

خداحافظ زمانی که فقط در یاد او بودی

خداحافظ همین کافی و یک لبخند......

هزاران قطره بر گونه و چشم و جاده و پیوند

خداحافظ فقط یک بار برای رفتن جانم.....

.برای مرگ چشمانم برای عشق و ایمانم

خداحافظ و یک واژه و یک رفتن.....

و یک خنده و یک آرامش و مردن

خداحافظ تمام قصه ها آرام میمیرد.....

و باران تا ابد چشمان من را سلطه میگیرد

خداحافظ که انگار آخر قصه است.....

و پایان پر از رازش غم و غصه است

خداحافظ کلاغ قصه ی ما هم نرفت خونه.....

کلاغ عاشق تنها غم دنیا رو میدونه

خدا حافظ کمی غمگین تر از رگبار.....

خداحافظ به امید دوباره خنده و دیدار

خداحافظ کمی زوده.........نرو حالا.....

خداحافظ از این لحظه منم اینجا تک و تنها

خداحافظ ولی یادت نره نامرد .....

برای دوری ما آسمون با خود دعا می کرد

خداحافظ جدا ازهم خداحافظ.....

خداحافظ فقط یک کم خداحافظ

.... document.write('');document.close(); ..0...



زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند،

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند،

ابر بی باران اندوهم،

خار خشک سینه کوهم،

سال ها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم،

نغمه پرداز جمال و عشق بودم،- آه-

حالیا، خاموش خاموشم،

یاد از خاطر فراموشم!

روز چون گل، می شکوفد بر فراز کوه

عصر، پر پر می شود این نو شکفته- در سکوت دشت-

روزها اینگونه پرپر گشت

لحظه های بی شکیب عمر

چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز...

اینک اینجا شعر و ساز و باده آماده است،

من- که جام هستیم از اشک لبریز است – می پرسم:

«در پناه باده باید رنج  دوران را زخاطر برد؟

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟»

ناله ی من می تراود از در و دیوار

آسمان- اما سرا پا گوش و خاموش است!

همزبانی نیست تا گویم به زاری- ای دریغ-

دیگرم مستی نمی بخشد شراب،

جام من خالی شدست از شعر ناب،

ساز من: فریادهای بی جواب!

نرم نرم از راه دور

روز، چون گل می شکوفد بر فراز کوه

روشنایی می رود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سر شار است- اما من:

همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب،

همچنان پژمرده درپهنای این مرداب،

همچنان لبریز از اندوه می پرسم :

- «جام اگر بشکست؟

ساز اگر بگسست؟

شعر اگر دیگر به دل ننشست؟»...

هستيم ما

تاابد همراه تان


 

تقديم به همه دوستان بامرامم


.... document.write('');document.close(); ..0...

 

دوباره باز هم لرزیدی ای دل

برای من چه خوابی دیدی ای دل؟

دوباره مثل یک پیچک چه آسان

به دور عاشقی پیچیدی ای دل

غرور سبز خود را با سخاوت

به یک لبخند او بخشیدی ای دل

تو مثل یک عروسک بی اراده

به هر سازی که زد رقصیدی ای دل

چقدر احساس پاکی داشتی تو

برای او که گل می چیدی ای دل؟

برایش شعر میگفتی ولیکن

نمیدانم به چه امیدی ای دل

تو را له کرد آسان زیر پایش

تو این را خوب تر فهمیدی ای دل

سراسر بغض بودی لا اقل کاش

جلوی او نمی تر کیدی ای دل

چه رنگی داشت احساس تو وقتی

زشهر چشم او کوچیدی ای دل؟

به یاد خاطراتش باز امشب

لباس شاعری پوشیدی ای دل

چه شد که شعر را اینگونه گفتی؟

تو معمولا نمی رنجیدی ای دل

نمیدانم کجایت سوخت دیشب

که جای گریه میخندیدی ای دل

.... document.write('');document.close(); ..0...


باران
ناودان خیالم را رنگین کرد
روزی که پله های پارک شهر معصومیت مرا گزید
و تو چتر خواهشت را بر سرم باز کردی
مبادا حس کند دل، ریزش اشک هایت را


باران
صدای نفس تو راشنیدم
وقتی آغوش تو تکیه گاه خستگی ام بود
وقتی افتادن من، بهانه ای برای لمس شانه های تو بود

باران
چتر من در دست تو ماند
و از آن پس رمقی نداشتم برای باریدن
و گامهای نبود برای شانه به شانه خیس شدن

باران
سراسر نام توست
آن آخرین دیدار
مه سرد زمستان
و خواهش تو
و گریز من
و دیگر نیامدن تو
.

باران
آن هنگام که زمزمه میکردی
"
من به آن می ارزم....!!!"
و من چه کودکانه باور کردم شعر ماندنت را


باران
می بارد
و می شوید دفتر خیال مرا
امسال در جشن باران یک شمع روشن شد
هنوز باران می بارد
و من چشم براه بهاری هستم
که بشوید روح تشته ام را

.... document.write('');document.close(); ..0...


 

 

 

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي


 

.... document.write('');document.close(); ..0...


 

 

کاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

 

 

 

 

من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدار چو از راه رسید


پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم: آفرین قلب صبور

زود برخیز عزیز - جامه تنگ درآر و سراپا به سپیدی تو درا

و به چشمم گفتم :

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس


که پس از اینهمه مدت زتو دعوت شده است؟

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه با توام کاری نیست

و به دستان رهایم گفتم :کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت

دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده


وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

خاطرم را گفتم : زودتر راه بیفت

هر چه باشد بلد راه توئی

ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت :

مرحمت کم نشود گویا با من بنشسته دگر کاری نیست


جای ماندن چو دگر نیست از اینجا بروم

پنجه از گیسو به در آورده بدان شانه زدم

و به لبها گفتم :خنده ات را بردار دست در دست تبسم بگذار

و نبینم دیگر که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی!!!

سینه فریاد کشید : من نشان خواهم داد قاب نامش را در طاقچه ام


و هوای خوش یادش را در حافظه ام

مژده دادم به نگاهم گفتم : نذر دیدار قبول افتاده است

و مبارک باشد وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب

و تپشهای دلم را گفتم : اندکی آهسته آبرویم نبری!

پایکوبی زچه بر پا کردی؟


پای بر سینه چنان طبل نکوب

نفسم را گفتم : جان من تو دگر بند نیا

اشک شوقی آمد تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود :

همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه


پای در راه شدم

دل به مغزم می گفت :من نگفتم به تو

آخر که سحر خواهد شد


هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی

من به تو می گفتم : او مرا خواهد خواند ومرا خواهد دید

سر به آرامی گفت : خوب چه می دانستم

من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم

بین تو با دل او حرف صد پیوند است

من گمان می کردم........

سینه فریاد کشید خوب فراموش کنید


هر چه بوده است گذشت

حرف از غصه و من گفتم و اندیشه بس است

به ملاقات بیندیش و نشاط

آفرین پای عزیز قدمت را قربان

تندتر راه برو طاقتم طاق شده است

چشم برقی میزد - اشک بر گونه نوازش می کرد

لب به لبخند تبسم میکرد

مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

تاب ماندن به قفس هیچ نداشت

دست بر هم می خورد - نفس از شوق دم سینه تعارف میکرد

سینه بر طبل خودش می کوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت : راه را گم نکنیم!!

خاطرم خنده به لب گفت نترس نگران هیچ مباش


سفر منزل دوست کار هر روز من است

چشم بر هم بگذار دل تو را خواهد برد

سر به پا گفت کمی آهسته بگذارید که من هم برسم

دل به سر گفت شتاب! تو هنوزم عقبی؟

فکر فریاد کشید : دست خالی که بد است

کاشکی.............

سینه خندید بگفت : دست خالی ز چه روی؟


اینهمه هدیه - کجا چیزی نیست!!!

چشم را گریه شوق- قلب را عشق بزرگ


سینه یک سینه سخن- روح را شوق وصال

لب پر از ذکر حبیب- خاطر آکنده یاد

کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد

شوق دیدار نباتی آورد کام جانم شیرین

پای تا سر همه اندیشه وصل........

وه چه رویای قشنگی دیدم!

خواب ای موهبت خالق پاک - خواب را در یابم


که در آن میتوان با تونشست میتوان با تو سخن گفت و شنید

خواب دنیای توانائیهاست خواب سهم من از تو و دیدار شماست

خواب دنیای فراموشیهاست

خواب را دریابم

که تو در خواب مرا خواهی خواست

که تو در خواب مرا خواهی خواند

و تو در خواب به من خواهی گفت :

تو به دیدار من آ ..........

 

آّه

کاش میدانستی بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی دارم

پلک دل باز پرید

خواب را دریابم

 

 

من به میهمانی دیدار تو می اندیشم

 

  

اشکهای عشق

 

 

 

  

 

 

 

 

 درخشندگی قطرات اشک گرم و سوزاننده ایکه از چشمان

 

  

 

 

 

زیبایت چون مروارید بر صورت کمی رنگ پریده ات میچکد

 

 
 

 

 

 

بی شباهت به قطرات باران که در دل صدف ها جای میگیرد

 

  

 

 

 

و تبدیل به مروارید قیمتی میشود نیست.هنگامیکه پرده شفاف

 

 

 

 

 

 

اشکها در دیدگان درخشان تو می درخشد بی اختیار بیاد

 

 
 

 

 

 

شبنم های بهاری می افتم که بر روی گلبرگهای با طراوت

 

 

 

 

 

  ونرم گلها زیر اشعه کمرنگ صبحگاهی تلولو خاصی دارد.

 

 

 

 

 

  فقط نمی دانم این اشکهای سوزان که از دل پر حرارت تو

 

 
 

 

 

 

بصورت قطرات از دیده می چکد اشکهای عشق است

 

   

 

 

 

ویا اشکهای ندامت و پیشمانی؟

 

 

 

 

 

  اشک سوزان محبت است یا دوری و محنت؟

 

   

 

 

 

به من بگو که اشکهای عشق است اشکهای عشق کشنده و جاویدان.

 

   

 

 

 

هرگز سعی نکن این محبت خداوندی را از من پنهان کنی

 

  

 

 

 

چون من بخاطر محبت و بخاطر عشق بی پایان زنده ام .

 

  

 

 

 

من این اشکها را چون گنج پر بهایی عزیز و گرامی می دارم

 

  

 

 

 

و به هر قطره ایکه درخشنده و تابناک باشد بنگرم صورت

 

  

زیبای ترا چون صفحه آیینه ی خاطرات در برابرم مجسم میکنم.

.... document.write('');document.close(); ..0...

لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.