دستِ کوتاهِ من و دامنِ آن سروِ بلند
سايه سوخته دل اين طمعِ خام مبند
دولتِ وصل تو اي ماه نصيبِ که شود
تا از آن چشم خورَم باده و آن لب گل قند
خوش تر از نقشِ تواَم نيست در آئينه چشم
چشمِ بد دور، زهي نقش و زهي نقش پسند
خلوتِ خاطرِ ما را به شکايت مشکن
که من از وي شدم اي دل به خيالي خرسند
منِ ديوانه که صد سلسله بگسيخته ام
تا سرِ زلفِ تو باشد نکشم سر ز کمند
قصه عشقِ من آوازه به افلاک رساند
همچو حسنِ تو که صد فتنه در آفاق افکند
سايه از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود
اگر افتد به سرم سايه آن سروِ بلند.....
نظرات شما عزیزان:

برچسبها:
















































