بگذارید بگریم به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سروسامانی خویش
غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
درمیان باکه گذارم غم پنهانی خویش
اندراین بحر بلا ساحل امیدی نیست
تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش
زنده ام باز پس ازآن همه ناکامی ها
به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش
تو به زیبایی خود کس نشناسی درشهر
ما در این ملک ندانیم به حیرانی خویش
ماسرصدق به پای تو نهادیم وزدیم
داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش
جان چوپروانه به پای توفشاندم که چو شمع
بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش
گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی
گفت ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش
"اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی
نشنیدیم یکی را به پریشانی خویش
*-*-*-*-*-*-*
این شعر تقدیم به وبلاگ خوبتون
موفق و پیروز باشید.حق یارتون
*-*-*-*-*-*
سلام خواهر عزیزم( ف ) !!
تشکر میکنم از مرحمت ولطف شما
شاد باشید
نظرات شما عزیزان:
برچسبها:
















































