وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست
بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست
عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست
برچسبها:
چرا گریه کنم وقتی باران ابوهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.
چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.
چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.
چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.
چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.
چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است…
چرا گریه کنم وقتی پنجره ها برویم بسته هست و بالی برای پریدن نیست
چرا گریه ؟؟
مگر گریه سهم تنهایی من هست ؟؟
مگر با گریه زاده شده ام
گریه را میذارم برای روزگار
شاید او بتواند به حال من گریه کند
شاید گریه اش کارساز شود و درد های کهن مرا درمان کند
روزگار گریه مال تو
دیگر چشمه ساز چشم هایم خشکیده
دیگر نگاهم به چشمان توست
تو گریه کن من به جای تو مینگرم
برچسبها:
پیچک می شـــوم وحشـــی ...!
می پیچـــم به پـــر و پای ثانیه هایت تا حتی نتـــوانی لحظه ای
، بی مــــــن "بــــودن"
را زندگی کنـــی . . .!
این مطلب رو یه دوست برام فرستاده بود
و من هم به پاس احترام به ایشان این رو گذاشتم تو وبلاگم
تا رسم دوستی رو بجا کرده باشم
ممنونم دوست عزیز از محبتت
.... document.write('');document.close(); ..0...برچسبها:
در سرزمین عشق رشته کوهی است به نام صفا
که این رشته کوه آبرفتی دارد به نام وفا
و این آبرفت به پیچی می رسد به نام وداع
به امید اینکه هرگز به این پیچ نرسیم.
و محبت و د وستی مستدام باشد
همیشه رخنه های در جویبار های محبت وجود دارد که سرازیری معطر عطر دوستی از این رخنه ها پدیدار میشود مواظب باید بود با بستن هر رخنه از مجموعه خوشبوی ها بویی کاسته خواهد شد
راز شگرفیست !!!
خیلی کم ما آدما متوجه این رخنه ها میشویم
وقتی که رخنه را مسدود نمودیم و باز کردنش هم کار دشواری هست
شاید گاهی به قیمت بسته شدن جویبار اصلی بشه
کافیه یکی از این رخنه ها رو برای شما بگم باقی را حتما خود شما ها خواهی فهمید
وفا به عهد و پیمان دوستی
اعتماد
دلتنگی
راز های نهفته دل
و الی آخر
امیدوارم که خالق خوبی ها هیچوقت این فرصت رو به هیچ کس نده تا ملزوم بشه به بستن این رخنه
دست حق یاورتون باد
---- التماس دعا ----
***نیما***
.... document.write('');document.close(); ..0...
برچسبها:
تو نمیآیی اما هنوز
باران میآید
پس میتوان هنوز
امید داشت به این زندگی!
جنگ خونینی برپاست
درد زوزه میکشد
مرگ نعره میزند
من فقط نظاره میکنم
از میان این کلمات
آنهایی که زنده میمانند و پیروز میشوند
با تنی خسته و زخمی
عاشقانهای میشوند برای تو
شاید
خدا را شکر!
که کودکیام تو را نداشت
تا بتوان گاهی
پناه برد
به خاطرات کودکی
از دست دوری تو
کی خواهی آمد!!؟؟
.... document.write('');document.close(); ..0...
برچسبها:
و آنان که محبتها و دوستیها را بر قلبشان برافراشتند همیشه به یاد میمانند و هیچوقت از قلب و ذهن بیرون نمیروند
التماس دعا از محضر تون دارم
.... document.write('');document.close(); ..0...برچسبها:
در مجلـــسِ عُشّـــاق، قراری دگــر است
وین باده ی عشق را، خماری دگر است
آن علـــم که در مدرســـه حاصــــل گـردد
کاری دگر است و عشق کاری دگر است
.... document.write('');document.close(); ..0...برچسبها:
پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند، سپس به او گفتند: باید از شما عکسبرداری شود تا مطمئن شویم جایی از بدنتان آسیب ندیده است.
پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارم؛ نیازی به عکسبرداری نیست!
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
پیرمرد گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم؛ نمی خواهم دیر شود.
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: متاسفانه او آلزایمر دارد. چیزی را به یاد نمی آورد؛ حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت پرسید: وقتی او نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟!
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...
برچسبها:
دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد … کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است
برچسبها:
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
برچسبها:

















































| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
<-PollItems->
<-PollName->
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 47
بازدید هفته : 464
بازدید ماه : 463
بازدید کل : 218985
تعداد مطالب : 382
تعداد نظرات : 112
تعداد آنلاین : 1
Alternative content